راز سخن

شمارهٔ ۱۲۴۱

ای خیال رخ تو در دیده

ای خیال رخ تو در دیده
مه ز روی تو نور دزدیده
ای سهی سرو ما دمی بخرام
تا کنم مسکن تو در دیده
دلم از جان شدست بنده ی تو
آن رخ دلفریب تا دیده
تا به کی در فراق جان بدهد
آن دل مستمند غم دیده
گوش جانم ز لعل چون شکرت
سخنی دلپذیر نشنیده
یا که اندر همه جهان چون تو
دیده بخت من کسی دیده
رقعه ی دلپذیر بنده نواز
بر دو دیده نهاده پیچیده
سرو و طوبی و نارون باری
درد از آن قامت تو برچیده
دل مسکین من سراسیمه
در جهان از غم تو گردیده

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.