راز سخن

شمارهٔ ۱۲۱۳

ای که دل دارد بسی بر روی جانان آرزو

ای که دل دارد بسی بر روی جانان آرزو
چون کسی کاو درد یابد سوی درمان آرزو
گرچه بی سامانم از تو وصل می خواهم شبی
زانکه می دانم که دارد سر به سامان آرزو
آرزوی من به خاک پای تو دانی که چیست
همچو تشنه کاو برد بر آب حیوان آرزو
آرزومندم چنان بر روی شهرآرای تو
مرده را بینی که چون باشد سوی جان آرزو
بس بکوشیدم که رویت باز بینم دلبرا
برنیاید هیچ کامی بنده را زان آرزو
صبر از حد رفت و جان آمد به لب از جور یار
هیچ می دانی چه دارد دل ز جانان آرزو
موسم گل در بهار اندر چمن هرسو چمان
بر لب جویی کند سر وی خرامان آرزو
گر ندارد با جهان میلی نگار بی وفا
دیده باری بر رخت دارد فراوان آرزو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.