راز سخن

شمارهٔ ۱۱۶۸

نشین به تخت دل ما و پادشاهی کن

نشین به تخت دل ما و پادشاهی کن
بده تو داد دل ما و هرچه خواهی کن
گواه خون دل ماست مردم دیده
تو چشم سوی من و گوش بر گواهی کن
که خون دل به فراقت ز دیده می بارد
ز وصل خویشتنش زود عذرخواهی کن
وگر ز مردم چشمم نمی کنی باور
نظر به اشک چو مرجان و رنگ کاهی کن
منم گدای سر کوی تو دریغ مدار
نظر ز حال فروماندگان و شاهی کن
درین جهان اگرت وصل دوست می باید
بیا و از دل و جان آه صبحگاهی کن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.