شمارهٔ ۱۱۶۴
مه رویت درخشان کن دو زلفت را پریشان کن
مه رویت درخشان کن دو زلفت را پریشان کن
ز روی لطف هم رحمی به حال سینه ریشان کن
دلی داری تو چون خارا ز روی مردمی یارا
بیا و کلبه ما را ز لعل خود درافشان کن
به گرد کوی مهرویان شده عشّاق سرگردان
به جانت کز سر احسان نظر در حال ایشان کن
دلا گر یار می آید تو را صد جان همی باید
ازین کمتر نمی شاید چو گل بر وی گل افشان کن
به شمع روش پروانه منم مجنون و دیوانه
ز ما گشتی تو بیگانه نظر بر حال خویشان کن
ز ترکش گر زند تیرم به ترکش من نمی گیرم
درین مذهب همی میرم برو ای دل تو کیش آن کن
دل از دستم به در بردی به غمزه خون ما خوردی
چو زلف خویش گر مردی جهانی را پریشان کن
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.