راز سخن

شمارهٔ ۱۱۵۱

ز لطفت یک نظر در حال ما کن

ز لطفت یک نظر در حال ما کن
ز وصلت درد دوری را دوا کن
جفا تا کی کنی بر من نگارا
به رغم دشمنان روزی وفا کن
بیا بنشین زمانی بر دو چشمم
به جان تو که ترک ماجرا کن
از آن لعل لب شیرین چون قند
امید ناامیدی را روا کن
نگویی تا به کی بیگانه باشی
مرا با خود زمانی آشنا کن
تو سلطان جهانبانی خدا را
ز لطفت یک نظر سوی گدا کن
نوای ما سر کوی غمت گشت
بیا و رحمتی بر بی نوا کن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.