راز سخن

شمارهٔ ۱۱۳۴

مکن تو روی چو خورشید خود ز ما پنهان

مکن تو روی چو خورشید خود ز ما پنهان
که نیست بر دل سرگشته ام جفا پنهان
به جان رسید دل از درد دوریت یارا
مکن به درد دل خسته ام دوا پنهان
بیا به غور دل خسته ام برس روزی
که درد عشق نمی دارم از شما پنهان
مگر که درد دلم پیش تو صبا گوید
چو نیست راز دل خلق از صبا پنهان
اگر گنه ز من و گر خطا بود از تو
بیا که می نتوان داشت ماجرا پنهان
مکن تو تکیه به سالوس و زرق تا دانی
که نیست در دو جهان هیچ از خدا پنهان
به غور حال تو بیگانه واقفست و کنون
همی کنی غم دل را به آشنا پنهان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.