شمارهٔ ۱۱۲۸
چون جهانی را تویی روح و روان
چون جهانی را تویی روح و روان
رحمتی کن بر دل این ناتوان
سرو جانی در سرابستان دل
سر مکش یکبارگی از دوستان
چون قد رعنایت ای زیبا نگار
من ندیدم سروی اندر بوستان
سر به پایت می نهم چون آب و تو
سرکشی از ما چرا سرو روان
از چه رو ای نور چشمم در فراق
کرده ای خون دل از چشمم روان
ما همه روزی ز روی اعتقاد
بنده مهر تو می گردم ز جان
دلبرا امروز ما را خوش بدار
کاعتمادی نیست بر کار جهان
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.