شمارهٔ ۱۱۱۰
چو با مهر رخ او آشناییم
چو با مهر رخ او آشناییم
چرا ای جان و دل از تو جداییم
تو سلطانی نظر کن سوی درویش
چو در کوی وصال تو گداییم
نه مرد عشق بازار تو بودیم
چه گونه با فراق تو برآییم
به خاک آستانت تشنه جانیم
به جست و جوی تو سرگشته ماییم
ز روی لطف کن در ما نگاهی
اگرچه چاکری را می نشاییم
بگو ای نور چشمم تا که رایی
ز روی بندگی چون ما تراییم
چرا بیگانگی ورزی تو با ما
چو از جان در جهانت آشناییم
چو دوران را ثباتی نیست محکم
بیا تا یک زمانک خوش برآییم
سعادت گر دهد یاری به وصلت
چو اقبال از در دولت درآییم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.