راز سخن

شمارهٔ ۱۰۷۳

چو لاله پر از خون دل خسته ایم

چو لاله پر از خون دل خسته ایم
چو سوسن به پیشت کمر بسته ایم
دو دیده چو نرگس گشاده مدام
بنفشه صفت پیش تو دسته ایم
چو گل با رخت شاد و خندان چو صبح
چو غنچه به هجران دهن بسته ایم
چو خال رخ دوست سودازده
چو زلفت نگارا دل اشکسته ایم
جدا از خور و خواب و دیده به راه
بتا ما به ابروت پیوسته ایم
تو تا همچو سرو از برم خاستی
به خاک ره ای دوست بنشسته ایم
جهان زان نمی یابد از غم خلاص
که خار جفایت به دل خسته ایم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.