شمارهٔ ۱۰۶۵
نه یاریی دهدم بخت تا رخت بینم
نه یاریی دهدم بخت تا رخت بینم
نه طاقتی که دمی در فراق بنشینم
نه صبر آنکه برآرم دمی نفس بی تو
نه آنکه غیر تو خواهم کسی که بگزینم
دلم ببردی و آنگاه قصد جان کردی
مکن مکن که منت دوستدار دیرینم
من از تو دست ندارم به تیغ بیزاری
اگر جفا به سر آید هزار چندینم
تویی چو سرو روان پیش ما دمی از لطف
بیا که درد از آن قامت تو برچینم
نسوخت بر من بیچاره هیچکس را دل
به غیر شمع که می سوزد او به بالینم
به غمزه ی چو سنانم مریز خون به ستم
مزن به تیر جفا ز ابروان پرچینم
اگر تو رخ به رخم می نهی به اسب مراد
وگر نه عرصه وصلت بگو برچینم
نمی رود بجز از کوی تو دلم جایی
که کرده ای دل مسکین ز زلف پرچینم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.