شمارهٔ ۱۰۵۲
من مسکین به جهان یار ندارم چه کنم
من مسکین به جهان یار ندارم چه کنم
جز غم عشق رخش کار ندارم چه کنم
بار عشق تو چو کوهست و تن از ضعف چو کاه
بیش ازین طاقت این بار ندارم چه کنم
دارم از جور تو بسیار شکایت لیکن
پیش کس زهره ی گفتار ندارم چه کنم
مشکل آنست که بیمارم و در درد غمش
جان فدا کردم و تیمار ندارم چه کنم
ساکن کوی تو گفتم که شوم یکباره
بر سر کوی تو چون بار ندارم چه کنم
تو نداری خبر از حال من خسته و من
طاقت زحمت اغیار ندارم چه کنم
جز غم دوست که پیوسته ندیمست مرا
در جهان مونس و غمخوار ندارم چه کنم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.