راز سخن

شمارهٔ ۱۰۳۸

من دیده با خیال تو برهم نمی زنم

من دیده با خیال تو برهم نمی زنم
بی یاد روح بخش تو یک دم نمی زنم
تا چند خون دل خورم اندر فراق تو
یک دم نفس به عشق تو بی دم نمی زنم
با آنکه خسته ای دل ما را به تیغ هجر
ای نور دیده ناله ز دردم نمی زنم
از غم به جان رسید دل مستمند من
آخر ببین که یک دم بی غم نمی زنم
روزی نمی رود که سر خویش حلقه وار
بر درگه وصال تو هر دم نمی زنم
گفتم که همدمم مگر آن نازنین شود
یک دم به عمر خویش به همدم نمی زنم
گفتم به ریش دل به جهانم تو مرهمی
مرهم تویی و لاف ز مرهم نمی زنم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.