راز سخن

شمارهٔ ۱۰۱۸

تا هست نظر بدان جمالم

تا هست نظر بدان جمالم
یک لحظه نرفت از خیالم
در شوق دو روی چون گل تو
تا چند چو بلبلی بنالم
در حسرت طاق ابروانش
پیوسته ز هجر چون هلالم
تا چند کشی به داغ هجرم
محروم چرا من از وصالم
رحم آر بدین شکسته خاطر
کز دست خیال چون خیالم
از لطف تو دلبرا چه باشد
گر زود کنی نظر به حالم
بازآی که در فراق رویت
بگرفت ز جان خود ملالم
از شوخی آن دو چشم و ابرو
هر چند اسیر زلف و خالم
سرو قد دوست بس بلندست
دستی نرسد بدان نهالم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.