راز سخن

شمارهٔ ۱۰۰۹

همی پرسی که چونی در فراقم

همی پرسی که چونی در فراقم
چه می پرسی ز خورد و خواب، طاقم
دل و هوش او چنان بربود یکسر
به چشم شوخ و ابروهای طاقم
در وصلم به رو یکباره در بست
به جان آورد دل از اشتیاقم
به صبرم وعده ای داد آن نگارین
نرفته تلخی آن از مذاقم
نگردانم ز تو روی از جفا من
مترسان ای عزیز از طمطراقم
من بی خواب بی خور شب همه شب
زحسرت هر دو دیده بر رواقم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.