شمارهٔ ۹۹۶
مرا در دل همی آمد که با عشقت نیامیزم
مرا در دل همی آمد که با عشقت نیامیزم
ز دست جور تو جانا به صد فرسنگ بگریزم
ولی خیل خیال تو دو اسبه تاختن گیرد
کجا باشد مرا یارا که با هجر تو بستیزم
اگر خفتم من خاکی به خاک عشق در کویت
بدان شرطی بخفتم من که با عشق تو برخیزم
به روز حشر بی عشقت ز خاکم گر برانگیزند
به جان تو که صد فتنه چو چشم تو برانگیزم
چو نقد خاطرم جانا به خاک کوی تو گم شد
بگو خاک سر هر کو چرا بیهوده می بیزم
چو خاک کوی تو آبم ببرد و داد بر بادم
نشانی تا به کی آخر میان آتش تیزم
اگر در دست ما باشد ز عمرم جرعه ای باقی
به روز دولت وصلت به خاک درگهت ریزم
اگر در آتش رخسارت ای جان، جان من سوزد
اشارت کن به چشم خود که تا در زلفت آویزم
جهانی هست سرگردان ز دست هجر بی پایان
بگو تا کی ز هجرانت ز دیده خون دل ریزم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.