راز سخن

شمارهٔ ۹۷۵

به دوران وصالت غم ندارم

به دوران وصالت غم ندارم
به ریش هجر تو مرهم ندارم
مسلمانان به درد روز هجران
گرفتارم ولی همدم ندارم
که گوید حال زارم با تو هم باد
که در عالم جز او محرم ندارم
چنان مستغرق دریای عشقم
که من پروای خود یک دم ندارم
نه آن سودا که بود اندر سر ما
به جان تو که آن هم کم ندارم
به دستم گر فتد خاکی ز کویت
به دل یادی ز جام جم ندارم
به عشقش گر جهان بر من سرآید
ندانی که غمی زان هم ندارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.