شمارهٔ ۹۶۴
دلا من آرزوی یار دارم
دلا من آرزوی یار دارم
هوای کوی آن دلدار دارم
بتم گرچه ره دیدار دربست
هنوز اندیشه ی دیدار دارم
اگرچه چشم بختم ماند در خواب
دو دیده در غمش بیدار دارم
نه در هجرش شکیبایی توانم
نه با دردش کسی غمخوار دارم
به حال زار من آگه ندارد
که بر جان از غمش آزار دارم
اگر وصلش ندارد کار با من
منش با هجر باری کار دارم
ز تیر غمزه اش در شست ابرو
تنی زار و دلی افگار دارم
چو بخت از صحبت یارم جدا کرد
ضرورت کار با اغیار دارم
شدم چون نرگسش بیمار و در دل
غم آن نرگس بیمار دارم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.