شمارهٔ ۹۶۲
دلبرا آرزوی دیدن رویت دارم
دلبرا آرزوی دیدن رویت دارم
روز و شب فکر هوای سر کویت دارم
گرچه از شوق کنارت به خیال تو مدام
دل به مهرت گرو و دیده به سویت دارم
تا به کی کار من خسته پریشان داری
رحم کن رحم که دل در خم مویت دارم
بوی زلفت به من آورد نسیم سحری
زان فرح جان و جهان زنده به بویت دارم
گرچه از خوی تو جز غصّه ندارم حاصل
هر چه دارم من بیچاره ز خویت دارم
تا به چوگان نزنی بر سر میدان جهان
سر به دست از هوس بودن گویت دارم
گر قدم رنجه کنی روزی و تشریف دهی
در جهان چون دل و چون دیده به کویت دارم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.