راز سخن

شمارهٔ ۹۴۳

مدّتی تا ز غمت گرد جهان می گردم

مدّتی تا ز غمت گرد جهان می گردم
عاشقم گرد در لاله رخان می گردم
به خیال شب وصل تو نگارا تا روز
بر سر کوی غمت نعره زنان می گردم
دلبرا در چمن حسن تو همچون سوسن
من به مدح رخ تو جمله زبان می گردم
مشکنم دل که به میدان فراقت هر دم
همچو گوی از غم چوگانت به جان می گردم
گفتمش روی مپوشان صنما از ما گفت
من پری زادم از آن از تو نهان می گردم
همه آنست ترا حسن و مرا عشق اینست
لاجرم ای دل و جان در پی آن می گردم
گرچه پیرست جهان لیک به الطاف خدا
باز از دولت وصل تو جوان می گردم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.