شمارهٔ ۸۹۸
به زلف سرکش شوریده چون شام
به زلف سرکش شوریده چون شام
کشیدست او جهانی را در آن دام
به روی چون صبوح باده نوشان
مسلمانان که دیده صبح با شام
ندیده نوشی از لعل لبانت
ز صبرم در فراقت تلخ شد کام
مر آرام دل وصل تو باشد
که در هجران نمی گیرد دل آرام
ز روی لطف بنوازم خدا را
بده از باده وصلم یکی جام
دلم در آتش هجران زمانهاست
فتاده دلبرا ز اندیشه خام
دل مجروح غمگینم بدین سان
روا داری ندیده در جهان کام
چو کام از لعل یارم برنیاید
بباید صبرم از وی کرد ناکام
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.