راز سخن

شمارهٔ ۸۹۵

ای برده آتش رخ تو آب و رنگ گل

ای برده آتش رخ تو آب و رنگ گل
با روی تو چرا بودم راه سوی گل
با نکهت دو زلف تو عنبر چه می کنم
با روی تو کجا برم ای دوست بوی گل
زان رو که نیست در گل خوش بو وفا بسی
عیبی بود عظیم چنین است خوی گل
کی گل برآورد چو لبت غنچه ای دگر
آب حیات اگر رود ای جان به جوی گل

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.