راز سخن

شمارهٔ ۸۸۶

ز درد فراقت من خسته دل

ز درد فراقت من خسته دل
همیشه به روی توأم بسته دل
دو دیده نگارا ز جان بسته ام
به طاق دو ابروت پیوسته دل
دهان تو چون پسته و لب چو قند
ز جان بسته ام من درین پسته دل
تویی فارغ از حال زارم ولی
مرا با تو بودست پیوسته دل
چه چاره که چون مرغ جانم شده
به شست دو زلفین تو بسته دل
ببینم شبی گویی اندر جهان
ز بند فراق تو وارسته دل

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.