راز سخن

شمارهٔ ۸۸۰

چون ندادم آن ستمگر کام دل

چون ندادم آن ستمگر کام دل
تا به کی باشم چنین در دام دل
روی بنما با همه جور و جفا
تا شود یک لحظه ام آرام دل
ای صبا از روی دلداری ببر
پیش آن جان و جهان پیغام دل
گو من از دست فراقت سوختم
چون درین سودا بپختم خام دل
روی چون خورشید تو صبح جهان
زلف شبرنگ تو باشد شام دل
پسته لعل تو باشد عید روح
چشم مخمور جهان بادام دل
من ز وصلت باز محرومم چرا
دشمنم باشد چنین ناکام دل
از شراب وصل خویشم مست کن
گر ز لعل دوست باشد جام دل
هست از آغاز عشقت آتشی
در جهان تا چون شود فرجام دل

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.