راز سخن

شمارهٔ ۸۷۷

من نمی یابم دوای درد دل

من نمی یابم دوای درد دل
با که گویم ماجرای درد دل
درد دل گر باشد از عشقت دوا
می کشم از جان بلای درد دل
از طبیب دل دوایی خواستم
گفت می دانم دوای درد دل
از لب و رخسار خود کردم دوا
گلشکر بهر شفای درد دل
غیر درد عشق اگرچه راحتست
من نمی خواهم به جای درد دل
گر نمی دانی که درد من ز چیست
رنگ روی من گوای درد دل
مرغ جانم را پر و بالش بسوخت
از فراقت در هوای درد دل

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.