شمارهٔ ۸۷۲
عهد کردم که ازین پس ندهم دل به خیال
عهد کردم که ازین پس ندهم دل به خیال
که مرا جان به لب آمد ز خیالات محال
ره خواب من دلداده خیالت بربست
تا تنم کرد خیال تو به مانند خیال
سر و جان و دل و دین در سر کارت کردم
خون ما بر تو نگویی که که کردست حلال
رحمتی بر من سرگشته ی دلسوخته کن
چون رسیدست ملال من مسکین به کمال
قسمم هست به چشم خوش آهووش او
به مه روی وی آنک به دو ابروی هلال
بر رخ همچو گل و عارض همچون سمنش
به دو زلفست معنبر و لبش آب زلال
به شب وصل و لب تشنه ی مشتاقانش
به قد خوب خرامش به چمن همچو نهال
که مرا در شب هجران رخ چون قمرش
هست از جان و دل و هر دو جهان بی تو ملال
گفت چون بلبل شوریده به عشق رخ گل
برو ای عاشق بیچاره ازین بیش منال
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.