شمارهٔ ۸۴۸
به غیر سوز و گدازیم چاره نیست چو شمع
به غیر سوز و گدازیم چاره نیست چو شمع
نزار و زارم و گریان ز غم میانه جمع
فراغتی ز من و حال زار من داری
مگر نمی رسدت حال زار بنده به سمع
اگرچه کرد غم هجر دوست قلع مرا
نمی کند غم عشقش دل من از جان قمع
منم مدام به بالین دوست تا دم صبح
ز درد هجر عزیزان نزار و زار چو شمع
تو چرخ سفله ببین کاو چگونه قلاّشست
که فرق می نکند نقره را کنون از قلع
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.