شمارهٔ ۸۳۷
به خوابش دیده ام زلف تو را دوش
به خوابش دیده ام زلف تو را دوش
شدم زان بو بدین سان مست و مدهوش
چه باشم از در من گر درآیی
که بر راه تو دارم چشم و هم گوش
نیم از یاد تو خالی زمانی
چرا کردی به یکبارم فراموش
من امشب با فراقت چون بسازم
چو یاد آرم زمانی از شب دوش
جهان زنهار چون اهل دلی تو
ز دست جور هر نااهل مخروش
نگارم فارغست از ما نگویی
تو چون دیگی به غم تا کی کنی جوش
مپوشان رخ ز چشمم ای پری زاد
نشاید کرد آتش زیر سرپوش
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.