راز سخن

شمارهٔ ۸۲۱

در باغ خرامید شبی آن بت مهوش

در باغ خرامید شبی آن بت مهوش
با غمزه چون ناوک و ابروی کمانکش
با قدّ چو سرو چمن و ساعد سیمین
با تیغ جفا دلبر و از می شده سرخوش
گفتا بزنم تیغ جفا بر تو و گفتم
روزیش همین است ز تو جان بلاکش
گفتا که صبوری ز رخم کن دوسه روزی
گفتم که صبوری نتوان کرد بر آتش
خون دل ما می رود ای دوست به راهت
دامن تو ز خون من دلسوخته برکش
شب خوش چه کنی ای بت مه روی خدا را
بازآ که نبودست مرا با تو شبی خوش
در کیش مرا نیست که قربان شوم او را
با آنکه زند تیر جفاهاش ز ترکش
با آنکه جفا می کند او با دل تنگم
دانم نکند این دل بیچاره به ترکش
گویند چه خواهی به جهان ای دل محزون
خواهم شبکی وصل بتی مه رخ مهوش

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.