راز سخن

شمارهٔ ۸۱۹

که دید شکل هلالی چو ابروی طاقش

که دید شکل هلالی چو ابروی طاقش
که دید آن رخ زیبا که نیست مشتاقش
کدام نرگس شهلا به چشم او ماند
بنفشه نیز نباشد به بوی اخلاقش
کسی که افعی زلف تو بر دلش زد نیش
مگر ز لعل تو باشد نصیب تریاقش
ببین چه می کند آن ترک شوخ شورانگیز
که نیست چون دل او سنگ دل در آفاقش
ولی چون در غم عشقت گناه نیست مرا
چراست با من مسکین مدام شلتاقش
صحیفه ی غم عشقش از آن جهانگیرست
که برد باد بهاری به لطف اوراقش
چو دید دیده ی مهجور جان جمال گلی
گرفت در دل ما آتشی ز اشواقش

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.