راز سخن

شمارهٔ ۷۹۶

در فراقش رود خون از دیده می‌بارم هنوز

در فراقش رود خون از دیده می‌بارم هنوز
وان ستمگر می‌نگوید ترک آزارم هنوز
سال‌ها تا گلبن مقصود را می‌پرورم
زآب چشم و بر نمی‌آید گل از خارم هنوز
گرچه بر باد هوس شد خرمن امّید من
تخم مهرش بر جبین دوستی کارم هنوز
گرچه صد داغست بر جانم ز هجران نگار
داغ مهرش بر جبین دوستی دارم هنوز
دلبر از کوی محبّت پای اگر بیرون نهاد
من به دست ناامیدی سر نمی‌خارم هنوز
زاری و افغان من بی‌او گذشت اندر فلک
وآن نگار آگه نگشت از نالهٔ زارم هنوز
گرچه در مهرش مرا جان و جهان از دست رفت
همچنان رحمت امیدست از جهاندارم هنوز

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.