راز سخن

شمارهٔ ۷۹۳

جفا نمود دلم بر سر وفاست هنوز

جفا نمود دلم بر سر وفاست هنوز
اگرچه درد فرستادم او دواست هنوز
اگرچه بر سر چنگست با من مسکین
به جان دوست که دل بر سر صفاست هنوز
ازین طرف همه شوقست و اشتیاق وصال
از آن طرف همه جنگست و ماجراست هنوز
اگرچه خوان وصالش به دیگران عامست
دلم به کوی شب وصل او گداست هنوز
خیال روی تو با ما قرین شده شب و روز
صبا بگوی که بی وصل ما چراست هنوز
بجز صبا که تواند که حال ما گوید
چرا که محرم راز دلم صباست هنوز
دلم به یک شبه درد فراق چون گشتست
غم تو گفت که مسکین دلت کجاست هنوز

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.