راز سخن

شمارهٔ ۷۸۸

آن سرو راست را که همی پرورم به ناز

آن سرو راست را که همی پرورم به ناز
از آب دیده، چون بودم بر قدش نیاز
آبم ببرد آن رخ چون آتشش از آن
در بوته ی فراق چو سیمیم در گداز
تا چند با فراق تو سازیم ای صنم
یک شب به وصل کار من خسته دل بساز
ما در میان بحر غمش اوفتاده ایم
از ما کناره کرد قدی همچو سرو ناز
جانم به لب رسید ز دست فراق او
ای باد صبحدم تو بگویش به گوش راز
چشمم به ابروی تو چو محراب کرده ام
چون قبله دلی تو از آن می برم نماز
ما در جهان پناه به قدر تو کرده ایم
آن سرو سایه از چه ز ما برگرفت باز

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.