راز سخن

شمارهٔ ۷۶۶

از شراب وصل او مستم دگر

از شراب وصل او مستم دگر
وز غم بیهوده وارستم دگر
تا چو سرو از پیش ما برخاستی
با غم روی بنشستم دگر
تا گشادی طرّه ی زلف سیاه
جان و دل در کار تو بستم دگر
گفتم از دامت برون آیم به صبر
کرده ای از زلف پا بستم دگر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.