راز سخن

شمارهٔ ۷۵۶

جانا گرت به جانب ما اوفتد گذر

جانا گرت به جانب ما اوفتد گذر
بینی ز مهر خود که جهانیست بی خبر
از حد گذشت شرح غم حال این جهان
بر حال زار من تو کنی رحمتی مگر
از روز هجر تو دل تنگم به جان رسید
باشد شبی که با تو کنم دست در کمر
گر تیغ می کشی تو و گر تیر می زنی
جز جان به راه عشق نداریم ما سپر
نور و فروغ طلعت زیباش در جهان
ای دل بغایتیست که حیران شود بصر
دردیست در دلم ز غم اشتیاق تو
کان درد را دوا نبود غیر گلشکر
آن گل ز عارض تو و شکّر ز لعل تو
در هم سرشته اند و نهفتند در گهر
تا چند عجب و ناز و تکبّر کنی مکن
یک دم ز لطف سوی دوستان نگر
گر یک نظر کنی سوی ما کیمیا شویم
خاک رهیم در تو تمامست یک نظر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.