راز سخن

شمارهٔ ۷۳۷

ای دوست ما به دست تو دادیم اختیار

ای دوست ما به دست تو دادیم اختیار
ما را نزار و زار خدا را روا مدار
گر لطف می کنی تو به حال جهان بکن
زان رو که ما به لطف تو هستیم امیدوار
ای مدّعی تو را چه فتادست با منت
شرمی بدار از حق و ما را به ما گذار
گر زآنکه لطف دوست بود دستگیر من
فارغ من از بهشتم و با درد و غم چه کار
تو چون گلی شکفته به بستان به صبحدم
ما در فراق روی تو چون بلبلیم زار
تا کی به درد [هجر] تو باشیم مبتلا
ما را بدار یا نه که دست از جهان بدار
چندان قتیل عشق تو هستند در جهان
مانند ما بسی که نیایند در شمار

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.