راز سخن

شمارهٔ ۶۷۹

هردم از عشقت دلم خون می شود

هردم از عشقت دلم خون می شود
خون دل از دیده بیرون می شود
روی من چون کهربا گشت از غمت
وز سرشکم باز گلگون می شود
گرچه یادم بر دلت کمتر بود
مهر تو بر جانم افزون می شود
از وصالت چون الف بودم کنون
در فراقت پشت من نون می شود
گرچه با ما داشتی میلی چه سود
هر زمان طبعت دگرگون می شود
ای دل از دلبر مبین این جورها
این همه از بخت وارون می شود
جان و دل در کار عشقت کرده ام
تا ببینیم عاقبت چون می شود
دلبر سنگین دل از ما فارغست
گر جهانی را جگر خون می شود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.