شمارهٔ ۶۳۹
هر دم که جان وصال تو را یاد می کند
هر دم که جان وصال تو را یاد می کند
از غصّه جهان دلم آزاد می کند
چشمت بریخت خون دل مردمان به زجر
آن شوخ دیده بین که چه بیداد می کند
سرو قدت چو بگذرد اندر میان باغ
بالاش ناز با قد شمشاد می کند
در صبحدم به سوی گلستان گذار کن
بلبل ز گل شنو که چه فریاد می کند
مسکین دل ضعیف نحیفم به هر نفس
بر وعده وصال تو دل شاد می کند
هر بد که گوید از من دلخسته ام چه سود
مشنو تو زینهار که افساد می کند
بلبل ز بهر گل بکشد جور بر هزار
خسرو ببین چه ظلم به فرهاد می کند
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.