شمارهٔ ۶۲۲
تا چند با دل من مسکین جفا کند
تا چند با دل من مسکین جفا کند
آن بی وفا نگار به ترک وفا کند
هست او طبیب این دل محزون ناتوان
واجب کند که درد دلم را دوا کند
کامم ز شربت شب هجران شدست تلخ
کامم چه باشد ار ز لب خود دوا کند
او پادشاه حسن و ملاحت از آن شدست
تا گوش و هوش و دیده به سوی گدا کند
آن سرو نازنین چه شود در میان باغ
گر پشت بر جفای خود و رو به ما کند
دل برد از دو دستم و در خون جان شدم
با دوستان بپرس چرا ماجرا کند
حال من غریب که گوید به پیش دوست
آری مگر که باد صبا این ادا کند
با دلبرم بگوی که بیگانه خو چراست
وقتست کاو نظر به سوی آشنا کند
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.