راز سخن

شمارهٔ ۵۸۲

رمید دل ز من خسته پیش دلبر شد

رمید دل ز من خسته پیش دلبر شد
دماغ جان ز سر زلف او معطّر شد
چو روی آن بت رعنا بدید از سر شوق
ز جان غلام رخ یار ماه پیکر شد
اگرچه زلف سیاهت به شب رهش گم کرد
به بوی عنبر ساراش باز رهبر شد
به یاد دوش کشیدم به خواب طرّه یار
دو دستم از سر زلفین او معنبر شد
درآمد از درم آن ماه روی سیم اندام
ز روش کلبه احزان ما منوّر شد
اگرچه کرّه بی باک چرخ، توسن بود
به تازیانه وصلش دگر مسخّر شد
وصال دوست به زاری زار می جستم
هزار شکر که آن دولتم میسّر شد
چو روی تو نبود نقش در جهان باری
به کارگاه خیالم چنین مصوّر شد
چرا تو دست برآورده ای به غارت دل
مگر به دور جمالت جهان مسخّر شد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.