راز سخن

شمارهٔ ۵۷۶

چون عارض دلجوی بتم ماه نباشد

چون عارض دلجوی بتم ماه نباشد
ور ماه بود ساکن خرگاه نباشد
از آه دل سوخته ی ما حذری کن
کان دم زنم آهی که کس آگاه نباشد
روی از من بیچاره بپوشید به تندی
بر آینه تندی بجز از آه نباشد
تا چند زنم حلقه صفت سر به در یار
گویند برو در حرمت راه نباشد
گویند چه خواهی به جهان کام دل خویش
ما را بجز از وصل تو دلخواه نباشد
من راهرو راه غم عشقم و دانی
در کوی هوس رفتن بیراه نباشد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.