راز سخن

شمارهٔ ۵۴۳

تا کی از دیده من روی تو پنهان باشد

تا کی از دیده من روی تو پنهان باشد
دل مجموعم از آن زلف پریشان باشد
سر شوریده ما از غم هجران رخت
تا کی ای دوست چنین بی سر و سامان باشد
گفت چونی ز غم عشق رخ ما گفتم
عشق هرکس ز دل و عشق تو از جان باشد
گفت جان در عوض وصل توانی دادن
گفتمش دردم از آن پیش تو درمان باشد
گر به جانی بفروشد ز لبش یک بوسه
اعتقادم همه آنست که ارزان باشد
چون به بستان گذری سرو چمان از دل و جان
در قد و قامت تو واله و حیران باشد
عقل گفتا که به از گل به چمن رنگی نیست
پیش من گشت یقین کان رخ جانان باشد
ابروان تو چو محراب و دلم پیوسته
هم به عید رخ زیبای تو قربان باشد
گفتمش کام دلم ده به جهان گفت مرا
عاشق دلشده همچون تو فراوان باشد
درد دل دارم از ایام فراقت جانا
مگرش گلشکر لعل تو درمان باشد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.