راز سخن

شمارهٔ ۵۰۱

ز مهر روی خوب تو دلم دل بر نمی‌گیرد

ز مهر روی خوب تو دلم دل بر نمی‌گیرد
به جز سودای زلف تو مرا در سر نمی‌گیرد
بیا جانا به بر گیرم که طاقت طاق شد ما را
که دل جز سرو آزادت کسی در بر نمی‌گیرد
به هر زاری که می‌گریم به هر سازی که می‌سوزم
چرا ای سنگ دل پیش تو یک جو در نمی‌گیرد
ز سیماب سرشک من که ریزم در غمت هر شب
نخفته چشم بختم تا رخش در زر نمی‌گیرد
اگر باشد تو را غیری به جای من به جان تو
جهان در عالم معنی بتی دیگر نمی‌گیرد
غمی چون کوه الوندم ز دلبندم به جان بارست
که آن را جز وصال تو کسی دیگر نمی‌گیرد
ز پای افتاده‌ام باری ز درد هجر تن کاهش
نمی‌دانم که دست من چرا دلبر نمی‌گیرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.