شمارهٔ ۴۳۱
چون دلم وصل او دوا دارد
چون دلم وصل او دوا دارد
از تنم جان چرا جدا دارد
دل ز ما برد و قصد جانم کرد
ظلم بر ما چنین روا دارد
از چه رو آخر آن بت بی مهر
دایماً میل بر جفا دارد
دلبرا این دل شکسته ی من
طمع از دوست مومیا دارد
چشم نم دیده در گهرباری
مردم دیده را گوا دارد
خاک پای تو را به دیده کشم
که اثرها چو توتیا دارد
رحمتی بر من غریب بکن
که به ملک جهان تو را دارد
فلک اندر پی جفاست ببین
که توقّع ازو وفا دارد
نظر از بنده ات دریغ مدار
که بجز لطف تو کرا دارد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.