راز سخن

شمارهٔ ۴۱۴

چه آتشیست ز رویت که در جهان افتاد

چه آتشیست ز رویت که در جهان افتاد
که جان ز هستی خود باز در گمان افتاد
ز مهر روی توأم آتشیست در سینه
که چرخ سفله از آن سوز در فغان افتاد
نیفکنی نظری سوی ما بهر عمری
به حال زار جهان یک زمان توان افتاد
میان دیده و دل خون فتاده در عشقت
چرا که خون دل از دیده در میان افتاد
ندیده کام ز لبهای چون شکر دل من
زبان سوسن آزاده در بیان افتاد
چو برگذشت بر ما قد چو شمشادت
چه لرزه ها به تن سرو بوستان افتاد
صبا چو مدح رخ چون گلت بیان می کرد
ز شوق روی تو غلغل به بوستان افتاد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.