راز سخن

شمارهٔ ۳۷۴

حکایتیست که با کس نمی توانم گفت

حکایتیست که با کس نمی توانم گفت
حدیث عشق تو درّیست می نیارم سفت
ز صبر طاق شدم همچو طاق ابرویت
به درد و ناله ی هجرانت تا که گشتم جفت
گرم قرار نباشد به هجر نیست عجب
میان آتش سوزان بگو که یارد خفت
به هر بلا و ستم کز غمت رسید به دل
بداد ترک سر و جان و ترک عشق نگفت
رسید خیل خیالت به مأمن دیده
به غیر صورت زیبای دوست پاک برفت
چو قامت تو نرستست در چمن سروی
گلی چو روی تو در هیچ بوستان نشکفت
ز دست بیهده گو گویدم که ترکش کن
نگوید این به جهان کس حکایتیست بگفت
به هر طریق که باشد نشان ضربت عشق
به هیچ روی نباشد ز مدعی بنهفت
به تیغ غمزه و آن چشمهای مست ترا
بریز خون دل عاشقان به زار که گفت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.