شمارهٔ ۸۴
صبحدم نکهت صبا برخاست
صبحدم نکهت صبا برخاست
مشک گویی که از خطا برخاست
بوی زلفش سوی جهان آورد
وز جهان بانگ مرحبا برخاست
دل ما با غم رخش بنشست
تا بتم از سر وفا برخاست
دلم از جان گدای کوی تو شد
عاقبت زار و بی نوا برخاست
بوی پیمان او نمی آید
از سر عهد گوئیا برخاست
سرو قدّش خمید در بستان
ناله ی خوش ز جان ما برخاست
قول بیگانگان به جان بشنید
وز سر مهر آشنا برخاست
عقل گفتا تو گوشه گیر ای دل
کاین نه بالاست کان بلا برخاست
عاقبت بر جهان ترّحم کرد
دلبرم وز ره جفا برخاست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.