راز سخن

شمارهٔ ۷۶

در غم عشقت دل تنگم بسوخت

در غم عشقت دل تنگم بسوخت
بی رخ تو دیده ز عالم بدوخت
نام رخت بردم و در بوستان
گل ز جفای رخ تو برفروخت
دل نتواند صنما در غمت
یک سر مویت به دو عالم فروخت
ای که چو پروانه به شمع رخت
زآتش عشقت پر و بالم بسوخت
پیرهن وصل تو خیاط بخت
بر قد و بالای دل من بدوخت
خاک سر کوی تو آبم ببرد
آتش عشق تو جهانی بسوخت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.