شمارهٔ ۵۱
دلم ز دست فراقت به جان رسید بیا
دلم ز دست فراقت به جان رسید بیا
بیا که پشت امیدم ز غم خمید بیا
بگشت پیک نظر در جهان بسی باری
چو روی خوب تو جانا کسی ندید بیا
شبی ز روی عنایت هوای ما کردی
ز باد صبح دو گوشم چنین شنید بیا
بیا که غنچه بستان دل ز دست فراق
ز شوق روی تو صد پیرهن درید بیا
بیا که تا تو برفتی ز دیده ام دل تنگ
هزار دست ندامت ز غم گزید بیا
تو سرو ناز چمن پروری و مسکین دل
به خاک راه تو چون ما به سر دوید بیا
بیا و ناز مکن بیش ازین که جسم ضعیف
جهان فروخت و غمت را به جان خرید بیا
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.