راز سخن

شمارهٔ ۴۸

صبر می باید دلا در کارها

صبر می باید دلا در کارها
با تو گفتم این حکایت بارها
در ره عشق و بیابان فراق
صبر می باید تو را خروارها
بس گنه دارم ز کردارم مپرس
شرمسارم نیک از آن کردارها
چون نچیدم یک گل از بستان وصل
در دل و جانم شکست آن خارها
بود پندارم که پیوندم به وصل
نیست حاصل هیچ ازین پندارها
در درون ما چرا افروختی
از فروغ مهر خود این نارها
از دو چشم سرخوش و آشوب زلف
در جهان انگیخته بازارها
چشم سرمستت جهان در خود گرفت
در دل من هست ازو آزارها
یاریی باید مرا از لطف تو
چون نیاری برنیاید کارها

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.