راز سخن

شمارهٔ ۱۴۳

عشق تو و محنتی ز سر تازه

عشق تو و محنتی ز سر تازه
در شهر فکنده باز آوازه
سبحان الله که هر غمی کاید
چون پای برون نهد ز دروازه
یکسر سوی دل همیرود گویم
هان کیست منم کئی غم تازه
ننگم زوجود خویش میآید
کاین کار زحد گذشت و اندازه

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.